کاش  

کاش دستانم توان دریدن این حلقه حقه باز مینایی داشت
کاش پاهایم توان فرار از این چرخ عصاری داشت
کاش گلویم صدایی به بلندای آفتاب تموز صحرا می داشت
کاش دستی بر سرم بود
تا از تیرهای عریان ِ کمان در رفته ی کمانکش ِ جورمند, لحظه ای در امانم دارد.

قهوه خانه  

کتری گل اندود قهوه چی ِ پیردل سالهاست که بر آتش دلش می جوشد
و چشمان گود پیاله هایش در حسرت دیدار یار از خشکی ترک برداشته.

دلقک  

هیچ گاه پرده از صورتک دلقک خندان لب خویش برندار.
تورا تحمل تاولهایی که از داغ دل تو، بر آن آب انداخته، نیست.

بازیچه  

لذت می برد مرا بازیچه خویش قرار دهد
چرا که شاید می داند چون دیگران به او خیانت نخواهم کرد.
ولی با سگ صفتان فرشته ظاهر نقاب در آستین چه کنم؟
آنان که به سر انگشتی می توانند او را مسخ خود کنند تا من فراموش شوم.

قرار  

همیشه وعده ما،
“امروز ساعت 19”.
چه فرق دارد،
چند ساعتی بیش،
چند ساعتی پس …

شهر سوخته  

شهر سوخته، دل تنهای من است.
برای دیدنش سفر لازم نیست،
کافی است به نظاره بنشینی و ببینی

چه شعله هایی که چشمانت به پا کرده.

درد خواب  

رو در رویت نشسته و دشنه ای بر زنخدانم نهاده ام
تا اگر خوابم برد درد ندینت را به یاد آورم.

فرصت عاشقی  

تمام شب
من سکوت کردم و
تو آش نذری ات را هم زدی.

غافل از آنکه پگاهی در راه است
و فرصت برای عاشقی کوتاه…

دشنه خر  

به بازارچه عدالت
بسیارند دشنه فروش
و چه بیش دشنه خران.

شک جایز نیست.
سر بر نمی گردانم,
اندازه گرده ام را هم که داری.
راحت باش.

مجازات  

بگو که مرا حکم دهند به جرم نامیدن نامی
بگو تا مرا حد زنند به جرم گناه نگاهی
پایان را امروز برایم روشن کن
تا بدانم چند ضربه ی تازیانه و چند گره طناب برایم کنار گذاشته ای