کتری گل اندود قهوه چی ِ پیردل سالهاست که بر آتش دلش می جوشد
و چشمان گود پیاله هایش در حسرت دیدار یار از خشکی ترک برداشته.
هیچ گاه پرده از صورتک دلقک خندان لب خویش برندار.
تورا تحمل تاولهایی که از داغ دل تو، بر آن آب انداخته، نیست.
لذت می برد مرا بازیچه خویش قرار دهد
چرا که شاید می داند چون دیگران به او خیانت نخواهم کرد.
ولی با سگ صفتان فرشته ظاهر نقاب در آستین چه کنم؟
آنان که به سر انگشتی می توانند او را مسخ خود کنند تا من فراموش شوم.
شهر سوخته، دل تنهای من است.
برای دیدنش سفر لازم نیست،
کافی است به نظاره بنشینی و ببینی
چه شعله هایی که چشمانت به پا کرده.
تمام شب
من سکوت کردم و
تو آش نذری ات را هم زدی.
غافل از آنکه پگاهی در راه است
و فرصت برای عاشقی کوتاه…
به بازارچه عدالت
بسیارند دشنه فروش
و چه بیش دشنه خران.
شک جایز نیست.
سر بر نمی گردانم,
اندازه گرده ام را هم که داری.
راحت باش.
بگو که مرا حکم دهند به جرم نامیدن نامی
بگو تا مرا حد زنند به جرم گناه نگاهی
پایان را امروز برایم روشن کن
تا بدانم چند ضربه ی تازیانه و چند گره طناب برایم کنار گذاشته ای